تاریخ انتشار : چهارشنبه 6 آبان 1405 - 18:43
کد خبر : 19075

از «بیگانه» تا «افسانه سیزیف»: چگونه انسان معاصر در برهوت بی‌معنایی رها شد؟

انسان‌زدایی از انسان و گسست معنا در جهان معاصر؛ خوانشی بر آثار آلبر کامو

انسان‌زدایی از انسان و گسست معنا در جهان معاصر؛ خوانشی بر آثار آلبر کامو
با انقلاب صنعتی، پیشرفت تکنولوژی و پیدایش نظام سرمایه‌داری، پارادایم جدیدی در جهان غرب شکل گرفت که ریشه در سوبژکتیویسم دکارت، اصالت «من اندیشنده» و شکل‌گیری اومانیسم داشت؛ پارادایمی که نادیده‌انگاشتن قلمروهای قدسی و نگاه «شی‌واره» به انسان را در پی آورد و وجود آدمی را به یک شیء یا عدد در سیستم تقلیل داد. محمد فرهمند سرابی، پژوهشگر اندیشگاه روایت ایرانی، در یادداشتی با عنوان «انسان‌زدایی از انسان و گسست معنا در جهان معاصر؛ با تکیه بر آثار آلبر کامو» می‌کوشد این فرایند معنازدایی را در آینه دو اثر شاخص کامو، «بیگانه» و «افسانه سیزیف»، بازخوانی کند و نشان دهد که چگونه انسان معاصر، از درون خالی و از خود بیگانه شد؛ اما در برابر این پوچی، راهی جز تسلیم و خودکشی وجود دارد؟ یادداشت با نقد موضع کامو، بر «اراده معطوف به معنا» و کنشگری معنوی به عنوان تکیه‌گاهی برای بهزیستی روانی انسان تأکید می‌کند.

انسان‌ زدایی از انسان و گسست معنا در جهان معاصر

با تکیه بر آثار آلبر کامو
نویسنده: محمد فرهمند سرابی

پژوهشگر اندیشگاه روایت ایرانی
تغییرات اجتماعی باعث پیدایش زمینه‌های فکری جدید و تحولاتی بنیادین در حوزه اندیشگی و دگردیسی در الگوهای فکری جامعه غرب شد. با انقلاب صنعتی، پیشرفت‌های تکنولوژی و پیدایش نظام سرمایه داری، پارادیم‌ جدیدی در جهان غرب شکل گرفت و ساختارهای فکری انسان ها به تبع تحولات اجتماعی به صورت سیستماتیک تغییر پیدا کرد. در پیدایش و ظهور این نظام اندیشگی، عوامل مختلفی چون رنسانس، پیدایش عصر روشنگری، رفورماسیون، تحولات اجتماعی و سیاسی قرن هجدهم، مبانی فلسفی دکارت، هیوم و کانت نقش اساسی داشتند.
سوبژکتیویسم فلسفی دکارت

فلسفه جدید معاصر با طرح سوبژکتیویسم و خودبنیادی دکارت، وارد مرحله جدیدی شد. دکارت با گزاره معروف «می‌اندیشم، پس هستم» (cogito ergo sum) پارادیم‌ جدیدی را در فلسفه بنیان نهاد. اپیستم«من اندیشنده» دکارت، در برابر فلسفه ارسطویی و مدرسی قد علم کرد و مسیر جدیدی را فرا روی فلسفه نهاد. در فلسفه مشایی به جهت اصالت قایل شدن به وجود، حرکت اندیشه از وجود به سمت موجود ترسیم شده بود، ولی در فلسفه دکارت، با تقدم «من اندیشنده» بر هستی، چرخشی در زمینه وجودشناسی و معرفت شناسی اتفاق افتاد.
زمینه‌های پیدایش اومانیسم

دکارت با طرح سوبژکتیویسم و اصالت قرار دادن انسان، به عنوان فاعل شناسا، به دنبال راز زدایی از هستی و بشری کردن امور عالم بود؛ از این روی، موضوع خودبنیادی انسان و محوریت او را در امور هستی به عنوان اصل قرار داد و شالوده فلسفی خود را پی‌ریزی کرد. یقینی کردن امور هستی و محوریت انسان در این میان، باعث پیدایش نحله‌های فکری و مکاتب فلسفی – هنری در غرب شد. در چنین بافت و موقعیتی، اومانیسم که سویه غیر فلسفی و عام سوبژکتویسم است، شکل گرفت.

نادیده انگاشتن قلمروهای قدسی و فراحسی از یک طرف و نگاه «شی واره» به انسان از طرف دیگر، وجود انسان را به یک شی و یا عدد در سسیتم تقلیل داد و وضعیت زیستی او نیز به تبع همین نگاه تحت تأثیر قرار گرفت. در این نگاه تقلیل گرایانه، امور متافیزیکی و فراحسی به حاشیه رانده شدند. اپوخه کردن ناپدیدارها و به حاشیه راندن امور قدسی و قلمروهای متافیزیکی، باعث معنازدایی از حیات بشری شد، آن‌سان که انسان از درون خالی و از خود بیگانه شد. این از خود بیگانگی در آثار ادبی قرن نوزدهم و بیستم بعینه دیده می‌شود.
درونمایه و بستر تاریخی رمان بیگانه

رمان «بیگانه» آلبر کامو یکی از نمونه‌های عینی این بیگانگی از خویشتن است. این رمان در بستر تاریخی جنگ جهانی دوم و در فضای یأس‌آلود و جنگ زده اروپا نوشته شده است و یکی از تأثیرگذارترین آثار ادبی قرن بیستم در نشان دادن عمق معناباختگی و انسان‌زدایی از انسان به شمار می‌آید.

اگر آغازین جمله‌های رمان «بیگانه» از زبان «مورسو»، شخصیت اصلی رمان را بیانیه بیگانگی از خویشتن و معناباختگی بدانیم، شاید بیراه نرفته باشیم: «امروز مادرم مرد، شاید هم دیروز، نمی‌دانم» این عبارت که آغازین جملات رمان بیگانه است، جملاتی تکان دهنده و سوگمندانه در مرگ ارزش‌های انسانی و اوج بیگانگی از خویشتن است. این بیگانگی در نسبت‌های مختلف، از نسبت فرد با پدیده‌های هستی و جامعه گرفته تا نسبت فرد با خود قابل مطالعه است و این همان چیزی است که هایدگر از آن به «فراموشی هستی» و «غفلت از وجود» تعبیر می‌کند.
حوادث رمان «بیگانه» در بستر تاریخی دوران استعمار فرانسه بر الجزایر می‌گذرد و آلبر کامو این موضوع را دستمایه قرار داده است تا پرده از روی پدیده شوم استعمار که آدمیان را اسیر و از خود بیگانه کرده است، بردارد.
با وجود تطهیر و تقدیس شخصیت مورسو توسط برخی از نویسندگان غربی، نمی‌توان موضوع بیگانگی از خویشتن، پوچی، گسست معنا را که تم اصلی اندیشگی کامو در رمان بیگانه است، فراموش کرد.

افسانه سیزیف

اسطوره سیسوفوس که در ایران به تبع عنوان اصلی کتاب در فرانسه (Le Mythe de Sisyphe) به «افسانه سیزیف» ترجمه و شهرت یافته است، در برگیرنده تئوری پوچی آلبر کامو و صورت فلسفی بخشیدن به مفهوم پوچی است.
درونمایه افسانه سیزیف

عناوین چهارگانه این رساله: (منطق پوچ، انسان پوچ، آفرینش پوچ و افسانه سیزیف) به خوبی نشانگر اندیشه آلبر کامو حول محور گسست معنا، پوچی و انسان زدایی از انسان در جهان معاصر است. درونمایه این اثر، پوچی و بی‌معنایی زندگی و شکاف عمیق بین آرزوهای آدمی و تلاش‌هایی است که او برای رسیدن به آرزوهایش دارد. در بخش پایانی کتاب، کامو با کمک گرفتن از استعاره اسطوره سیزیف، به تبیین موقعیت انسان در عالم و رویارویی او با پدیده پوچی می‌پردازد.
بر اساس اساطیر یونان باستان، سیزیف از طرف خدایان محکوم می‌شود تا تخته سنگ بزرگی را به دوش کشیده و تا قله حمل کند، اما به محض رسیدن به قله، سنگ به پایین می‌غلتد و سیزیف بایستی این کار عبث و نافرجام را تا ابد انجام دهد. زیرا به باور خدایان یونان، کیفری دهشتبارتر از کار بیهوده و نومیدانه نیست. سیزیف در این داستان، قهرمان پوچی و بیهودگی است و زندگی او در آونگ بیهودگی بین دامنه و قله کوه در جریان است.
خودکشی به مثابه کنشی در برابر مرگ

«افسانه سیزیف» با بحثی در موضوع خودکشی آغاز می‌شود. در آغاز این کتاب، آلبر کامو از خودکشی به عنوان تنها مسئله فلسفی حیات آدمی یاد می‌کند و تمامی تلاش‌های آدمی را در راستای جامعه عمل پوشیدن بدان تعریف می‌کند. تامل در آغازین جمله‌های «افسانه سیزیف» ترسیم کننده فضای بیگانگی از خویشتن، پوچی و بن بست حیات فکری اوست: «تنها یک مسأله فلسفی واقعی وجود دارد و آن هم خودکشی است. داوری در مورد این که آیا زندگی ارزش زیستن دارد یا نه، خود پاسخی به این پرسش بنیادین فلسفی است»
شورش در برابر مرگ

کامو در برابر این پرسش که زندگی ارزش زیستن را ندارد، پای خودکشی را به میدان زندگی می‌کشد. در این دوئل زندگی و مرگ، امید صحنه را به نفع ناامیدی خالی می‌کند. نسخه تجویزی کامو در مورد پوچی، تسلیم نشدن بدان و شورش بر علیه آن است. خودکشی همان عصیان و شورشی است که وی آن را مکانیسم مقابله با پوچی می‌داند. از همان آغاز کتاب، خودکشی به مثابه کنشی در گریز از پوچی تجویز می‌شود.

از دیدگاه کامو، چنانکه زندگی به راستی فاقد معناست، باید کنشی برای گریز از آن داشته باشیم و آن چیزی جز کنش خودکشی و پایان دادن به زندگی نیست. از منظر او خودکشی یک اعتراف است، اعتراف به این که از زندگی عقب افتاده‌ایم و قدرت درک آن را نداریم.

پوچی گرانیگاه اندیشه کامو

کامو پوچی را صرفاً امری وجدانی برای انسان نمی‌بیند، بلکه از منظر او پوچی امری ذهنی است که در نسبت بین انسان و دنیا و حضور مشترک آن دو زاده می‌شود و با مرگ، به علت بریده شدن علایق انسان از دنیا پایان می‌پذیرد. از دیدگاه او، پوچی کنش انسانی نیست، بلکه حالتی از حالات انسانی است.
در حقیقت، هسته مرکزی و گرانیگاه اندیشه وی در مقابله با پوچی، شورش و طغیان بر علیه آن است و طرح «افسانه سیزیف» در راستای همین موضوع است. از نمونه‌های پوچ‌زیستی در این کتاب، دون ژوانی زیستن است، سبکی از زندگی متظاهرانه که آلبر کامو آن را جزو سبک‌های زندگی پوچ تعبیر می‌کند.
یکی از استدلال‌های کامو در کنار نیامدن با زندگی و القای پوچی آن، چرخه زیست تکراری آن است که باعث دل زدگی می‌شود. وی آگاهی از بی‌معنایی و پوچی را دلیل موجهی بر پایان دادن به زندگی می‌داند. از منظر وی دیوارهای زندان پوچی آن قدر بلند است که روزنه و امیدی برای رهایی از آن وجود ندارد و تمامی کسانی که از امید حرف می‌زنند، به نوعی خودشان را گول می‌زنند.
بی‌معنایی زندگی آن چنان بر روح و روان او سیطره دارد که می‌گوید: «اگر درختی بودم در میان درختان دیگر و اگر گربه‌ای بودم میان جانوران دیگر، باز هم مشکل حل نمی‌شد و زندگی مفهومی نداشت، چرا که همچنان بخشی از این دنیا می‌شدم، بخشی از دنیایی می‌شدم که با وجود آگاهی کامل نسبت به آن و خواست‌های آشنایم باز با آن مخالفت می‌کردم. همین منطق خنده آور است که مرا با کل آفرینش مخالف کرده است و یارای آن ندارم تا با یک چرخش قلم انکارش کنم»
او مرگ را تنها واقعیت موجود می‌داند و زیستن را زندگی بخشیدن به پوچی می‌داند. از دیدگاه وی، عصیان به زندگی ارزش و شکوه می‌بخشد؛ ولی عصیانی که او پیشنهاد می‌دهد، عصیان بر علیه زندگی نیست، بلکه تسلیم شدن در برابر پوچی است. او در جایی از «افسانه سیزیف» می‌گوید: «برای خوب زیستن همان بهتر که زندگی مفهومی نداشته باشد»
معناباختگی و کامو

کامو در بخش سوم کتاب «افسانه سیزیف» دو جنبش فلسفی اگزیستانسیالیسم و پدیدارشناسی را که از جنبش‌های تأثیرگذار قرن بیستم در اروپا به شمار می‌آیند، با حرف‌های کلی و مبهم مورد نقد و هجمه قرار می‌دهد. وی با نقد اندیشه‌های معناگرایی فیلسوفانی چون گیرکگارد و کارل یاسپرس و گفتار معروف سقراط: «خویشتن خویش را بشناس» که بر سر در معبد دلفی حک شده بود، این اندیشه‌ها را بازی زبانی و فضاحت بار می‌داند و بر این باور است که آن‌ها به معنی و معنویت بهای زیادی داده‌اند. این نکته دقیقاً در راستای تفکر اومانیستی انسان معاصر است که نتیجه‌اش پیدایش مکاتبی چون نهیلیسم و ابسوردیسم بوده است.
هرچند که وی خودکشی را کنشی فعالانه در برابر پوچی می‌داند و به دنبال القای این معناست که با شورش بر عیله پوچی می‌توان بر آن غلبه کرد، ولی واقعیت این است که موضع وی در مورد پوچی، موضعی منفعلانه و تسلیم شدن در برابر آن است. خودکشی نه تنها مشکل پوچی را حل نمی‌کند، بلکه به نوعی طفره رفتن از آن و گریز از مسئولیتی است که بر دوش انسان نهاده شده است.
سیاست و برهوت معنا

سیاست‌های کلان جهان سرمایه‌داری در راستای فراموشی معنویت و سترون کردن جهان از هر گونه معناست. این معنازدایی در سیاست‌گذاری‌های کلان مدیریتی و نگاه شی‌واره به انسان کاملاً مشهود است. در این نگاه شی‌واره، انسان زدایی (dehumanization) از انسان صورت می‌پذیرد و آدمی در برهوت بی‌معنایی به ابزاری در دست سیاست‌مداران تبدیل می‌شود و نسبت او با معنا قطع می‌شود و انسان‌ به موجودی معناباخته تبدیل می‌شود و در قطاری خالی از معنا به سمت پوچی و بیگانگی از خویشتن حرکت می‌کند و به قول سهراب سپهری: «من قطاری دیدم که سیاست می‌برد / و چه خالی می‌رفت»
گسل‌های روانی انسان معاصر

وجه مشخصه جهان معاصر، گسست معنا از پدیده‌های هستی و گسل‌های شدید روحی و روانی و انسان زدایی از انسان است. تقلیل انسان به شی و تقلیل هستی به امور پدیداری باعث شده است که اپیدمی تنهایی و از خود بیگانگی، در سطحی گسترده برحیات بشری سایه افکند و آسیب های جدی روحی و روانی را به همراه داشته باشد. بر خلاف باور کامو، اقدام به خودکشی و ترک صحنه زندگی، عین تسلیم شدن به مرگ است؛ چون ما برای زیستن زاده شدیم، زیستنی فعالانه.

کنشگری معنا

امروزه روان‌درما‌نگرایان وجودگرا از پوچی به عنوان اضطرابی وجودی یاد می‌کنند که سلامت روانی انسان را تهدید می‌کند و مکانیسم دفاعی و راه مقابله با آن را در توجه به معنا و معنویت می‌دانند. تنهایی، دلهره‌آفرین است و انسان امروز با وجود تمامی پیشرفت‌های تکنولوژی، انسانی تهی است و چون کشتی بی‌لنگر اسیر طوفان‌های دلهر‌آور حیات است و در ازدحام تنهایی به سر می برد، بدین سان که در بین ازدحام مردمان، باز تنها و بی‌تکیه‌گاه است. کوتاه سخن این که اراده معطوف به معنا و معنادرمانی  موجبات بهزیستی روانی آدمی و تکیه‌گاهی محکم برای بودن او و امیدی برای بی‌نهایت شدن‌هایی است که فرا روی آدمی است.

 

ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.