تاریخ انتشار : دوشنبه 11 آبان 1405 - 22:31
کد خبر : 19173

روایتی از استادی که خود، تجسمی از ادبیات بود

مردی ز شهر هرگز؛ به یاد استاد مظاهر مصفا

مردی ز شهر هرگز؛ به یاد استاد مظاهر مصفا
مظاهر مصفا، استاد تمام زبان و ادبیات فارسی دانشگاه تهران، قصیده‌سرای شاخص پس از ملک‌الشعرای بهار و مصحح متون کهن، در ۸ آبان ۱۳۹۸ در ۸۷ سالگی از میان ما رفت؛ اما آنچه از او باقی ماند، تنها مجموعه‌های شعر، تصحیح دیوان‌های سنایی و سعدی و نزاری، و هزاران ساعت درس و بحث در دانشکده ادبیات نبود. محمد فرهمند سرابی، پژوهشگر اندیشگاه روایت ایرانی، در یادداشتی روایی با عنوان «مردی ز شهر هرگز» به بهانه خاطراتی از محضر استاد، کوشیده است میراث حقیقی او را در «شیوه زیستن، در نجابت کلام، در حرمت نهادن به زبان و در محبت به شاگردان» جست‌وجو کند؛ میراثی که به تعبیر او، از هزاران صفحه کتاب گویاتر است.

متن یاداشت:

 

مردی ز شهر هرگز؛ به یاد استاد مظاهر مصفا

 

نویسنده: محمد فرهمند سرابی

پژوهشگر اندیشگاه روایت ایرانی

 

انگار همین دیروز بود که از پله‌ها بالا می‌آمدند؛ با آن وقار آمیخته به طمأنینه، نگاه نافذی که از ژرفای دانایی خبر می‌داد. استاد مظاهر مصفا، انسانی یگانه بود که در وجودش دانش و ذوق، حکمت و لطافت، ادب و معرفت به زیباترین صورت به هم می‌رسیدند. ادیبی صاحب‌نظر، شاعری برخوردار از طبعی لطیف و استادی آشنا با ژرفای زبان فارسی که فصاحت و بلاغت برایشان نه مجموعه‌ای از اصطلاحات و قواعد ادبی، بلکه شیوه‌ای از دیدن و دریافتن جهان بود. او با زبان فارسی زندگی می‌کرد؛ در واژه‌هایش قدم می‌زد، در ترکیباتش تأمل می‌کرد و از هر گوشه و کنار آن، دریچه‌ای به سوی معنا می‌گشود. در محضرش، یک بیت شعر می‌توانست سرآغاز سفری دور و دراز در اقلیم خیال و اندیشه باشد و واژه‌ای کوچک، جهانی از خاطره و معنا را در برابر چشم آدمی بگشاید.

حافظه ادبی کم‌نظیر، نکته‌سنجی و طنز ظریفش، در کنار نجابت و فروتنی، از او شخصیتی ساخته بود که شکوه دانش را با شیرینی معاشرت درآمیخته بود. در کلامش، صلابت استادانه با لطافت شاعرانه هم‌نشین بود و در رفتارش، آنچه از ادب می‌آموختیم، گاه بیش از آن چیزی بود که در درس و کتاب می‌جستیم. ایشان از زمره استادانی بودند که تنها درس ادبیات نمی‌دادند؛ بلکه خود، تجسمی از ادبیات بودند. گویی سالیان متمادی انس با شعر و ادبیات، در سیمایشان به هیئت انسانی درآمده بود.

در رکاب استاد دکتر مصفا، پای پیاده تا ماشینی که در ورودی دانشکده ادبیات دانشگاه تهران پارک شده بود، دوشادوش قدم برداشتم؛ لحظه‌ای که شاید آن روز، در سادگی و بی‌تکلفی خود گذشت، اما اکنون که سال‌ها از آن فاصله گرفته‌ام، چون نگینی در صندوقچه خاطراتم می‌درخشد. آستانه دانشکده، محل تلاقی تمثال فردوسی، دکتر مصفا و دکتر شفیعی کدکنی بود؛ گویی سه جلوه از شکوه و تداوم زبان فارسی، در یک قاب به تماشا نشسته بودند. بعد از دقایقی، دکتر اسماعیل حاکمی بزرگوار و نجیب و قیصر امین‌پور عزیز نیز به جمع اضافه شدند.

دکتر حاکمی به جهت بیماری پارکینسون قرار نداشتند. کیفشان را به دست گرفتم و در حالی که یک دست ایشان در دست من و دست دیگرشان در دست قیصر بود، همراهی‌شان کردیم تا سوار ماشین شوند. آن لحظه، تصویری از مهر و عاطفه انسانی در برابر چشمانم شکل گرفته بود؛ دست‌هایی که به یاری یکدیگر آمده بودند و دل‌هایی که بی‌نیاز از هر سخنی، حرمت دوستی و همدلی را پاس می‌داشتند. دکتر حاکمی هنگام خداحافظی، به قیصر فرمودند که هوای مرا در تهران داشته باشند. بنده عرض کردم: «استاد! هوای تهران برایم سازگار نیست» استاد حاکمی و قیصر خنده‌ای کردند و… چه لحظه‌ها که در همان دم، ساده و گذرا به نظر می‌رسند، اما دست روزگار آنها را از میان انبوه خاطرات برمی‌گزیند و قابش می کند.

پس از خداحافظی با استاد حاکمی والا، در رکاب استاد مصفا به منزلشان رفتیم؛ خانه‌ای که در آن، شعر و ادب نه به عنوان میهمان، که صاحب‌خانه بودند. خانه‌ای که میعادگاه ادبا، شعرا، استادان و دانشجویان بود و درش به روی اهل ذوق و اندیشه گشوده بود. خانه استاد امتداد دیگری از دانشکده ادبیات بود؛ با این تفاوت که در آنجا، ادبیات از حصار کلاس و درس بیرون می‌آمد و در هوای صمیمیت و گفتگو نفس می‌کشید. آن خانه، مأمن واژه‌ها و پناهگاه اهل معنا بود؛ هرکس با باری از پرسش، خاطره یا اشتیاق به آنجا می‌آمد و با توشه‌ای از دانایی و مهربانی بازمی‌گشت. چه خانه‌هایی که با دیوار و سقف ساخته می‌شوند و چه خانه‌هایی که با حضور انسان‌های بزرگ، در حافظه یک نسل بنا می‌گردند.

پس از رسیدن به منزل، در آستانه در، لحظاتی در تعلیق میان زمین و آسمان مانده بودم. محفل عشق و شیدایی برپا بود و زمان، گویی از شتاب همیشگی خود دست کشیده بود. نسیمی از پنجره بر گونه ام می وزید. بی‌هیچ تکلفی روبه‌روی استاد نشستم و زانوی تعلّم زدم؛ با همان شوق و اضطراب شیرینی که شاید هر شاگردی در برابر استادی که سال‌ها در اندیشه و آثارش زیسته است، تجربه می‌کند.

در همین هنگام، جناب علی مصفا، فرزند بزرگوار استاد به رسم ادب، برای خداحافظی خدمت استاد رسیدند. سپس استاد شعر معروفشان با مطلع «مردی ز شهر هرگزم…» را خواندند و دست‌خط شعرشان را به کمترین دانشجوی خود هدیه دادند. چه سعادتی بالاتر از آنکه شاعری، شعر خویش را با صدای خود در گوش جان شاگردی بنشاند و سپس دست‌خط آن را به رسم مهر و یادگار به او بسپارد؟ آن هم شاعری که واژه‌ها در جانش ریشه دوانده و شعر، سال‌ها هم‌نشین خلوت و تنهایی‌اش بوده است.

آن لحظه، برای من چیزی فراتر از دریافت چند سطر شعر بود. گویی استاد، پاره‌ای از روزگار شاعری خویش را به من می‌سپرد؛ یادگاری از مردی که عمرش را با کلمات گذرانده و حرمت زبان فارسی را در جان و جهان خود پاس داشته بود. دست‌خطش، تنها نشانی از یک شعر نبود؛ رد انگشتان شاعری بود که واژه‌ها را از جهان ناپیدای احساس و اندیشه به سپیدی کاغذ آورده بود.

پس از دریافت این هدیه، در کنار پنجره و در مسیر وزش نسیمی که از آن می‌گذشت، غزلی را که با ارادت به استاد سروده بودم، بر ایشان خواندم:

محبت تو عیان عاشقانه می‌بازم

تمام هستی خود، بی‌بهانه می‌بازم …

قطرات اشک بر چشمان استاد حلقه زده بود و من، غرق در شرم و شوق … آه! چه لحظه شگفتی بود! گویی در آن دم، شعر از مرز کلمات عبور کرده و به زبان دیگری سخن می‌گفت؛ زبانی که نه به شرح و تفسیر نیاز داشت و نه به آرایه و استعاره. زبانی که تنها متعلش، دل بود و بس.

برخی لحظات را نمی‌توان روایت کرد؛ بایستی در سکوت به یادشان آورد، چشم فروبست تا دوباره از اعماق جان سر برآورند. اکنون که به آن روزها می‌اندیشم، بیش از هر چیز، طمأنینه، نگاه نافذ، خنده‌های شیرین و صدای گرم و آشنای استاد در خاطرم زنده می‌شود. هنوز گاهی در خیال، آمدنشان را از پله‌های دانشکده می‌بینم؛ گویی هیچ اتفاقی نیفتاده و هنوز فرصت آن هست که در رکابشان قدمی بردارم، سخنی بشنوم و در محضرشان زانوی ادب بزنم. اما دریغا که زمان، راه بازگشتی ندارد و آدمی تازه پس از رفتن عزیزان درمی‌یابد که چه گنجینه‌ای در کنار خود داشته است.

با رفتن استاد مصفا، تنها یک استاد و ادیب از میان ما نرفته است؛ بخشی از حافظه زنده ادب فارسی و پیوند ما با نسلی از مردان فرهنگ و دانش نیز به خاطره پیوسته است. او از آن مردانی بود که میراثشان را نمی‌توان تنها در کتاب‌ها، مقاله‌ها، تصحیح متون و درس‌های دانشگاهی جست‌وجو کرد. میراث حقیقی او در شیوه زیستن، در نجابت کلام، در حرمت نهادن به زبان، در محبت به شاگردان و در آن خاطراتی نهفته است که چون چراغی در جان دوستدارانش روشن مانده‌اند.

دستخط استاد هنوز یادگار آن روز است؛ روزی که شعرش را شنیدم، شعرم را خواندم و در آغوشش آرام گرفتم. امروز آن دست‌خط، بیش از گذشته برایم معنا دارد. کاغذی است که بر آن، نه‌فقط واژه‌ها، که بخشی از حضور استاد به یادگار مانده است. هر بار که چشمم به آن می‌افتد، پنجره آن خانه، نسیم آرامی که از آن می‌گذشت، صدای استاد، حلقه اشک در چشمانش و گرمای آن آغوش در خاطرم زنده می‌شود. گویی زمان در برابر آن چند سطر دست‌نویس تسلیم شده و راهی برای بازگشت به همان روز گشوده است.

دریافته‌ام که گاهی یک دست‌خط، از هزاران صفحه کتاب گویاتر است؛ زیرا کتاب را می‌توان بارها خواند، اما دست‌خطی که از دست شاعری به یادگار مانده، آدمی را به لحظه‌ای یگانه پیوند می‌دهد؛ به لحظه‌ای که دیگر تکرار نخواهد شد.

استاد مصفا رفت، اما واژه‌هایی که عمری به پاسداری از حرمتشان برخاست، شعرهایی که از جانش تراوید، دانش و ذوقی که به شاگردانش بخشید و خاطره‌ای که در دل دوستدارانش نشاند، همچنان باقی است. ایشان از آن مردانی بود که روزگار نمی‌تواند به آسانی از حافظه خود پاکشان کند؛ مردانی که نه با شمار سال‌های عمر، که با عمق اثری که بر جان دیگران می‌گذارند، سنجیده می‌شوند.

و چه رازآلود و شگفت است آن مطلع شعر استاد: «مردی ز شهر هرگزم، از روزگار هیچ». اکنون که به این بیت می‌اندیشم، گویی کلمات آن، معنایی دیگر یافته‌اند؛ گویی شاعر، سال‌ها پیش، از سرنوشت خویش سخن گفته و از ماندگاری مردی خبر داده است که روزگار نیز یارای فراموش کردنش را ندارد. مگر نه آنکه بعضی آدمیان از جنس رفتن نیستند؟ می‌روند، اما در شعر می‌مانند؛ خاموش می‌شوند، اما در حافظه نسل‌ها سخن می‌گویند؛ از جهان چشم می‌پوشند، اما از چشم جهان نمی‌افتند.

استاد مصفا از آن مردانی است که نامشان با زبان فارسی گره خورده و یادشان با شعر و ادب این سرزمین پیوندی ناگسستنی یافته است. او در میان ما نیست، اما هنوز می‌توان در روشنای واژه‌هایش قدم زد، از شعرش جرعه‌ها نوشید و در آینه خاطرات، سیمای نجیب و لبخند آرامش را به تماشا نشست.

 

ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.